نویسنده :
نگار - ساعت ٦:٤٠ ب.ظ روز جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸
کودک نجوا کرد:خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک در چمنزار آواز خواند ولی کودک نشنید.
پس کودک فریاد زد:خدایا با من صحبت کن!و آذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد.
کودک فریاد زد:خدایا یک معجزه به من نشان بده و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید.
کودک در ناامیدی گریه کرد و گفت:خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد.ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالیکه خدا رادرک نکرده بود از آنجا دور شد.
نویسنده :
نگار - ساعت ۳:٤٩ ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را در دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز...
خش خش گام تو تکرار کنان
سالهاست که در گوش من
آرام
آرام
می دهد آزارم
من اندیشه کنان غرق این پندارم
((که چرا باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت؟؟؟!!!!))
(حمید مصدق)
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی
سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی
باغبان باغچه ی همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده
پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک،لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندانزده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت :برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد،گریه ی تلخ تو را...
و من رفتم وهنوز
سالهاست که در ذهن
آرام آرام
حیرت بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم:
((که چه میشد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت؟؟!!))
(فروغ فرخزاد)
نویسنده :
نگار - ساعت ۳:٤۳ ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
راه پله های آسمان زیر پای خاک
آخرین جایی که رفتیم فکه بود.آفتاب داغ بود و زمین نرم.چند بسیجی آفتاب سوخته شربت آبلیمو را بین زائران پخش می کردند و در آن هوای گرم چه قدر می چسبید.به چه چیزهایی که عادت نکرده بودیم.جای سفت،آبلیموهای ترش،هوای گرم و سرد...چقدر سبک شده بودیم.اما می توانستیم سبک تر هم بشویم.بعضی ها از سبکی شده بودند پر.بعضی ها هم مثل من نمی دانستند چرا هنوزموقع زیارت عاشورا گریه شان نمی گیرد.آنجا دیگر موبایلت هم آنتن نمی دهد .همه می خواهند تو را از دنیا دور کنند.برای رسیدن به ملکوت فقط کافیست راه پله های آسمان را پیدا کنی.راه پله ها همه جا هستند.در قاب تابلوها،لای نیزارها،پشت سربندها...
فکه جای غریبی است.اما غربتش بیشتر به آشنایی می خورد تا تنهایی...
آنها که کمی روشن ترند صدای بر هم خوردن بال های فرشته ها را هم می شنوند.بعضی ها هم عین من فقط غربتش را حس می کنند.که همان هم برای خودش عالمی دارد.
فکه نهایت احساس است.داغ ترین آفتاب،نرم ترین خاک،تنهاترین آدم ها،همه مال فکه اند.اینجا همه گمشده اند حتی کفش ها...
بغضم می گیرد.اما اشکم نمی ریزد و سرم از نجابت فکه خم می شود.
خاک ها اینجا آرام اند.حتی باد هم بی سرو صدا هوهو می کند.در دل خاک راز ها نهفته است.راز رشادت مردانی که سالها پیش راه پله های آسمان زیر پای همین خاک ها یافته اند.
مکه برای شما،فکه برای من
همین پوتین های کهنه هم می توانند مرا به آسمان برسانند.
(شهید آوینی)
لطفا درباره ی این مطلب نظر بدهید
نویسنده :
نگار - ساعت ٢:٢٠ ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
حرف های ته دل
خدارو دوست دارم چون:
با هر user name که باشم منو connect می کنه.
خدارو دوست دارم چون:
تا خودم نخوام منو d.c نمیکنه.
خدارو دوست دارم چون:
با یه delete هر چی گناه کردم پاک می کنه.
خدا رو دوست دارم برای:
این همه friend که برام add میکنه.
خدارو دوست دارم برای:
این همه wallpaper که برام update میکنه.
خدا رو دوست دارم چون:
با اینکه بدم ولی منوboot نمیکنه.
خدارو دوست دارم چون:
همه چیزمو می دونه ولی send to all نمیکنه.